شهید علی‌اکبر بُرّا
توسط مدیر سامانه در ۱۳ مرداد, ۱۳۹۱ در ۱۱:۴۳ قبل از ظهر | دسته‌بندی شده در | با ۰ دیدگاه

دومین فرزند و اولین پسر از خانواده‌ی پنج نفری حسن آقای بُرّا بود که در هشتمین روز از شهریور ماه ۱۳۳۵ در محله‌ی سلطان‌آباد تفت دیده به جهان گشود. نامش را علی‌اکبر گذاشتند. هنوز چند ماهی (حدود ۹ ماه) از تولد او نگذشته بود که خانواده‌‌ی او بنا به دلایلی، به آن سوی مرزها و شهر کراچی مهاجرت کرده و در آنجا ساکن شدند. خانواده‌ی او، اگر چه از جامعه‌ی ایران دور گشته بودند، اما همّت و غیرت مردانه‌ی آنها در پاسداشت فرهنگ ایرانی – اسلامی با همراهی اقلیت‌ جامعه‌ی شیعه پاکستان، واقعاً ستودنی بوده است. برگزاری مراسم مختلف مذهبی و به ویژه برگزاری باشکوه مراسم سالانه محرم و عزا‌داری اهل بیت (علیهم‌السلام)، از جمله برنامه‌هایی بود که خانواده‌ی علی‌اکبر برای برپایی آن، بدون چشمداشتی، حتی از کار، سرمایه و وقت خود نیز هزینه می‌کردند. دوران زندگی علی‌اکبر تا رسیدن به مرز جوانی، در چنین محیط و شرایطی گذشت.

هنوز دوران خردسالی او پشت سر گذاشته نشده بود که علی‌اکبر در ۷ سالگی در سوگ پدر نشست و در غربت، یتیم گردید. به ناچار سرپرستی او، خواهر و تنها برادر کوچکش، به دوش خسته و رنجور مادر افتاد، آن هم مادری که اغلب مواقع با بیماری مزمنی دست به گریبان بود و به همین دلیل زندگی آنها در غربت و به سختی سپری می‌شد.

از همین زمان بود که ایام درس و مدرسه او که با دوران یتیمی‌اش توأمان گشته بود، آغاز شد. در مدرسه شاگردی کوشا و منظم بود. تحصیلات خود را تا سال آخر دبیرستان ادامه داد و پس از دادن امتحانات سال آخر، آن قدر شوق بازگشت به وطن داشت که منتظر نتایج امتحانات هم نماند و به تنهایی به ایران و شهر آبا و اجدادی‌اش – تفت – و به میان خانواده‌ی دایی‌اش بازگشت. این در حالی بود که هنوز تا پیروزی انقلاب اسلامی، چند سالی زمان باقی مانده بود.

علی‌اکبر در یزد و در کارخانه‌ی یزدباف مشغول به کار می‌شود. پس از مدتی کار در این کارخانه، جهت ادامه‌ی کار خود، به شرکت پارسان جردن واقع در سرچشمه‌ی کرمان رفته و به عنوان حسابدار این شرکت مشغول فعالیت می‌گردد. با پیروزی انقلاب اسلامی و تعطیلی این شرکت، مدتی را در شرکت هواپیمایی آسمان پارس تور به کار می‌پردازد و پس از تعطیلی این شرکت، به عنوان کارمند سازمان آب، قبول مسئولیت می‌نماید. این دوران همزمان با اوج‌گیری جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود.

علی‌اکبر در عنفوان جوانی خود، به ناگاه عاشق جبهه و شهادت می‌شود و با اشتیاق هر چه تمام‌تر، عازم جبهه‌های حق علیه باطل می‌گردد. محیط جبهه‌ها آن‌قدر برای او جذّاب جلوه می‌کند که او بیشتر اوقات خود را در جبهه‌ها سپری می‌کند و فقط چند روزی به مرخصی می‌آید. آن چند روز مرخصی را هم صرف رساندن نامه و اخبار همرزمان خود، به خانواده‌های آنها در شهرها و روستاهای دور و نزدیک استان می‌نماید. او در ایام مرخصی، بیشترین تلاش خود را برای رساندن نامه و خبر سلامتی هم‌سنگران خود به خانواده‌های آنان انجام می‌داد و شیرین‌ترین لحظات را پس از رساندن نامه‌ها، خوشحالی خانواده‌های آنان و به‌خصوص مادرِ همرزمانش پس از دریافت نامه‌ی آنها، می‌دانست.

مدت ۳-۴ سالی از اعزام‌های مکرر علی‌اکبر به جبهه‌ها می‌گذشت. در جبهه مسئولیت رانندگی خودرو حامل مجروحان و شهدا از خط مقدم به پشت جبهه، با او بود و او در راه انجام مسئولیت خود، بارها تا مرز شهادت پیش می‌رفت؛ اما خود از خطر می‌رست، ولی داغ عزیزان همسنگر او بر زخم دلش نمک می‌پاشید و دوری از آنها آزارش می‌داد و همچنان در حسرت شهادت بود. جنگ روزهای پایانی خود را می‌گذراند. سال ۱۳۶۷ بود. آخرین بار نامه نوشت که از کردستان به مأموریت اهواز می‌رویم و در آن نامه از شور و حال دعاها و مناجات رزمندگان در سنگرها نوشته بود. آری! پس از سالها حضور این جوانمرد در جبهه، جبهه‌ی جنوب اینک پذیرای این دلاور خطّه‌ی شهیدپرور تفت بود و شلمچه‌ سکویی برای مجروح‌شدن و فراهم کردن مقدمات شهادت او.

تاریخ چهارمین روز از خردادماه ۱۳۶۷ را نشان می‌داد که علی‌اکبر برّا پس از سال‌ها انتظار و ده‌‌ها بار حضور در جبهه، در منطقه‌ی شلمچه از ناحیه‌ی پهلو زخمی می‌گردد. اما این‌بار به علت شرایط بحرانی منطقه، کسی نبود که پیکر مجروح او را به پشت جبهه برساند و از این بعد همرزمانش از سرنوشت او بی‌اطلاع می‌گردند. دو سال و نیم بعد و پس از آزادی اسرای ایران، سرنوشت او مشخص می‌گردد و آن اینکه: علی‌اکبر در همان حال مجروحیت، توسط عراقی‌ها به اسارت گرفته می‌شود. آنها علی‌اکبر را با بدن مجروح و در کمال بی‌رحمی، به بصره و اردوگاه اسرای ایرانی این شهر منتقل می‌کنند. وقتی پزشک آنها از معالجه‌اش اظهار ناامیدی می‌کند، بدن نیمه‌جان او را به اردوگاه برمی‌گردانند و او پس از ساعاتی، غریبانه و مظلومانه در دل شب و در غربت به شهادت می‌رسد. مسئولان اردوگاه اسرای ایرانی، پیکر مطهر این شهید را با جسارت و بی‌رحمی هر چه تمام‌تر، در کیسه‌ای گذاشته و در زیر درختی در آن نزدیکی به خاک می‌سپارند. این در حالی بوده است که خانواده‌ی چشم به راه او، از سرنوشت پسر و برادرشان بی‌خبر بوده‌اند و به گمان اینکه او در چنگال عراقی‌ها اسیر است تا لحظه‌ی آزادی اسرای ایرانی، چشم امید به بازگشت او داشته‌اند و اخبار سرنوشت‌ او پس از آزادی اسرای ایرانی که شاهد ماجرای سرنوشت علی‌اکبر بوده‌اند؛ از سوی آنان برملا می‌گردد. بنابراین پس از افشای این خبر از سوی اسرای ایرانیِ شاهد ماجرا و پیگیری‌های مقامات ایرانی، پس از گذشت قریب ۳۰ ماه از زمان شهادت علی‌اکبر بّرا، بقایای جسد مطهرش از زیر خاک بصره بیرون آورده می‌شود و به ایران و سپس زادگاه شهید منتقل می‌گردد و پس از تشییع باشکوه، در قطعه‌ی شهدای محله‌اش (سلطان‌آباد تفت) به خاک سپرده می‌شود.

 کانالی به سرزمین خاطره‌ها

جالب اینجاست تا روزی که مؤسسه دست به تحقیق برای شهید برّا می‌زند، کمتر کسی از همرزم‌های علی‌اکبر، خبری از دوران جبهه‌ی او برای اهل خانواده‌اش آورده بودند.

خواهرش می‌گفت: عصر آن روزی که صبحش از مؤسسه به محل کار من زنگ زدن که می‌خوان در مورد برادر شهیدم تحقیق و مصاحبه کنن و خاطره بگیرن؛ یکی از همرزمان برادرم به آژانسی که من در آن کار می‌کنم، می‌آید. از او می‌خواهم که اگر خاطره‌ای از برادر شهیدم دارد، تعریف کند؛ این در حالی است که همرزمان، برادر مرا در جبهه، به نام «اکبر هندی» می‌شناخته‌اند.

همرزم علی‌اکبر چند لحظه مکث می‌کند و در یک لحظه، گرد فراموشی از ذهن او پاک می‌شود و خاطرات روزهای جبهه برایش زنده می‌گردد و به عنوان همرزم نزدیک علی‌اکبر، شروع به گفتن خاطره‌ها می‌کند:

– اکبر هندی که برادر شما باشد، از دوستان صمیمی من در جبهه بود. حتی چند بار در جبهه با همدیگر عکس یادگاری گرفتیم که من بعضی‌هاش را هنوز دارم که همه‌ش خاطره است!

– می‌شه، یکی از اون خاطره‌ها رو تعریف کنین؟!

– یکی از خاطره‌هام مربوط به زمانی می‌شه که در یکی از جاده‌های خط مقدم و در نقطه‌ای که رزمنده‌ها به آن «پیچ مرگ» می‌گفتن؛ خدمت می‌کردیم. علی‌اکبر راننده‌ی آمبولانس خط مقدم بود و کار انتقال اجساد شهدا و پیکر مجروحین به پشت خط را بر عهده داشت. اون لحظه شرایط به‌قدری وخیم بود که کوچک‌ترین حرکت ماشین آمبولانس در پیچ و خم جاده برای انتقال اجساد، به علت ارتفاع خودرو، کاملاً در دید آتش‌بارهای دشمن بود. از طرف دیگر به علت وجود کشته‌ها و زخمی‌های بسیار در خط مقدم، به آمد و رفت آمبولانس برای امدادرسانی و انتقال مجروحان و شهدا، شدیداً نیاز بود. ناگهان فکری به ذهن علی‌اکبر رسید که مشکل را حل کرد. فکر او این بود که قسمتی از کابین عقب آمبولانس را ببُریم و با کوتاه‌کردن ارتفاع ماشین، به راحتی در خط رفت و آمد کنیم. همین کار رو انجام دادیم. وقتی قسمتی از ماشین بریده شد، شکل جالبی پیدا کرده بود و چون راننده‌ی وانت هم خود علی‌اکبر بود، اسمش را گذاشته بودیم «کلّه کنده‌ی اکبر هندی»! هر چه بود، کله کنده‌ی اکبر، جان مجروحان بسیار زیادی را نجات داد و فکر و ایده‌ی او بسیار به کار برادران رزمنده آمد.

 همه‌ی مرخصی‌هاش وقف بچه‌های جبهه بود!

مادر، روزها بلکه ماه‌ها، پس از اعزام علی‌اکبر چشم به در می‌دوخت تا بلکه دوباره جوانش را ببیند و حداقل چند روزی را که به مرخصی می‌آید، در کنار پسرش سپری کند. آخه، او اولین یادگار (پسرِ) شوهر جوان‌مرگش بود. علاوه بر آن، بودن علی‌اکبر در خانه، جای خالی برادرش – عباسعلی – را که در کراچی درس می‌خواند؛ هم پر می‌کرد. به همین دلیل بگی – نگی علی‌اکبرش را بیشتر از همه‌چیز و همه‌کس دوست می‌داشت و هر روز که او در جبهه بود، برای مادرِ چشم به راهش، سال‌ها به حساب می‌آمد و دیدار با پسر، جسم رنجور و مریض مادر را انگار شفا می‌بخشید.

وقتی زنگ در را می‌زدند، بیماری مزمن ‌او از یادش می‌رفت و سراسیمه به سوی در می‌شتافت. خیلی دوست می‌داشت که فرد دق‌الباب‌کننده، علی‌اکبرش باشد. هر گاه که پسرش را پشت در می‌دید، قدرت زایدالوصفی می‌یافت و با شادمانی زیاد فریاد می‌کشید و در یک لحظه در آغوشش می‌کشید و با خوشحالی و هیجان، سر و روی خاک‌آلود جوان بسیجی‌اش را غرق بوسه می‌ساخت. تنها خواهرِ علی‌اکبر هم، شور و هیجانش پس از دیدن برادرش، کمتر از مادر نبود. او هم مدت‌ها سر و روی عرق‌کرده و خاک‌آلوده‌ی برادرش را در آغوش می‌فشرد و بوسه‌های گرم و آبدار بر سر و رویش می‌زد.

هنوز خستگی از تنش در نرفته بود که ساک سربازی‌اش را نزدیک خودش می‌آورد. در آن را باز می‌کرد و دسته‌دسته نامه‌هایی را از آن بیرون می‌آورد و مشغول یادداشت کردن آدرس‌هایی می‌شد که بر پشت آنها نوشته شده بود. آدرس‌ها متفاوت بود: از شهر یزد گرفته تا زارچ و اشکذر و اردکان و میبد و مهریز و خلاصه بیشتر شهرها و روستاهای استان.

– این همه نامه مال کیه، علی‌اکبر؟!

لبخندی می‌زد و می‌گفت:

– مال همسنگرامه! دوست و رفیقای جبهه! باید هر چه زودتر اونا رو به دست خونواده‌هاشون برسونم! آخه، وقت زیادی ندارم و توی همین چند روزی که مرخصی هسّم باید همه‌شو برسونم!

– مادر، تو که چند روزی بیشتر مرخصی نیستی! تازه اونم این چند روز رو می‌خوای، برای رسوندن این نامه‌ها به در خونه‌ی دوست و رفیقای جبهه‌ات صرف کنی و این همه راه‌های دور بری، مادر؟!

– آخه، مادرجون! نمی‌دونی چقدر خونواده‌های اونا، مخصوصاً مادراشون، از دیدن نامه بچه‌هاشون خوشحال مِشَن! مادرای صاحبان این نامه‌ها خیلی چشم انتظارن که یا بچه‌هاشون بیان و یا حداقل نامه‌ای ازشون به دستشون برسه و من حتماً باید همه‌ی این نامه‌ها رو برسونم!

و این‌گونه بود که علی‌اکبر بیشتر اوقات کمی هم که به مرخصی می‌آمد، در سفر به مناطق مختلف استان برای رساندن نامه‌های همسنگرانش به خانواده‌ی آنها صرف می‌کرد و بیشتر اوقات شخصی خودش را هم وقف همسنگران و دوستان جبهه‌اش می‌نمود.

 شماها به خاطر من آمرزیده شده‌اید!

خواهر در عالم خواب می‌بیند که علی‌اکبر وارد خانه‌ی دو طبقه‌ای که حیاط بزرگی دارد، می‌شود. با دیدن برادر، یک‌باره شادی و نشاط سراسر وجود تنها خواهر او را فرا می‌گیرد. به سوی او می‌دود، در آغوشش گرفته و او را غرق بوسه می‌سازد. برادرش را دعوت می‌کند تا به داخل اتاق بیاید و با مادرشان که چشم به راه او بود، تجدید دیدار کند. اما متوجه می‌شود که علی‌اکبر سعی دارد که خودش را از مادر پنهان بدارد و حتی از خواهرش می‌خواهد که وجودش را به مادر اطلاع ندهد. خواهر تعجب می‌کند که چرا علی‌اکبر می‌خواهد خودش را از مادر پنهان بدارد؟! این در حالی بود که می‌دانست، برادرش چقدر به مادر علاقه دارد و چقدر در طول عمر کوتاه خودش به مادر خدمت کرده و حتی توصیه‌ی مراقبت از او را به خواهر، برادر، خویشاوندان و حتی دکتر معالجش کرده است! در همان عالم خواب از او می‌پرسد:

– علی اکبر! تو که مادر را خیلی دوست می‌داشتی! چرا حالا نمی‌خوای با او روبرو شوی؟!

– آخه، خواهر! اگر مادر پس از سالها انتظار، مرا با بدن مجروحم ببیند، می‌ترسم که ناراحت بشه؛ براش خوب نیس!

علی‌اکبر ادامه داد:

– خواهر، این رو بدونید که شما به خاطر شهادت من، آمرزیده شده‌اید!

علی‌اکبر هنگام خداحافظی از خواهر در همان عالم خواب، سکه‌ی بزرگی به او هدیه می‌دهد و خواهرش پس از گرفتن آن هدیه از دست برادر شهیدش، از خواب بیدار می‌شود.

فرستادن یک دیدگاه

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>