شهید عبدالمجید دهشیری
توسط مدیر سامانه در ۱۳ مرداد, ۱۳۹۱ در ۱۱:۱۵ قبل از ظهر | دسته‌بندی شده در | با ۰ دیدگاه

در بیست‌ویکمین روز از خرداد‌ماه ۱۳۴۴‌، در روستای دهشیر پشتکوه از توابع شهرستان تفت، اولین فرزند خانواده دهشیری به نام عبدالمجید پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. با رسیدن به سن هفت‌سالگی، با شور و شوق فراوان راهی مدرسه شد و تحصیلات ابتدایی را تا پایان سال سوم در روستا گذراند و ادامه تحصیلات این دوره را در دبستان هدایت و تحت سرپرستی آقای جلالی که از دوستان پدرش بود؛ در یزد گذراند.

از ویژگی‌های بارزی که وجود نازنین این روستایی‌زاده پاک و بی‌آلایش را از همان بدو کودکی آراسته کرده و بعد‌ها در او منشأ بزرگی و کمال شد، شوخ‌طبعی، مهربانی، عطوفت و دلسوزی او در حق سایرین، به‌ویژه خانواده و مخصوصاً پدر و مادرش بود. پیوسته در کار‌های خیر پیش‌قدم بود و نسبت به صله ‌ارحام و توجه به همسایگان اهتمام ویژه داشت.

دوران نوجوانی عبدالمجید با نهضت اسلامی به رهبری حضرت امام و مبارزات مردم انقلابی کشور و استان یزد بر ضد رژیم شاهنشاهی مقارن بود و او همگام با ملت قهرمان ایران با حضور در میادین اجتماعی و سیاسی در پیروزی انقلاب اسلامی سهیم بود و به سهم خویش و در حدّ توان، به نهضت نوپای اسلامی یاری رساند.

 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در سال‌های پرحماسه دفاع مقدس، با هدف دفاع از مرز‌های میهن اسلامی، مشتاقانه در صحنه‌های نبرد حق علیه باطل در کربلای ایران حضور یافت و سرانجام در چهارمین اعزام خود به جبهه، در بیست‌و‌دومین روز از دی‌ماه ۱۳۶۵‌، در عملیات کربلای ۵در خاک شلمچه در اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه کمر، به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

 دعای کمیل، بهانه‌ای برای حضور مجدد در جبهه

عبدالمجید اولین فرزند خانواده بود و از همان کودکی و نوجوانی در امور کشاورزی و دامداری کمک‌کار پدر بود. به رانندگی علاقه فراوانی داشت و پس از اخذ گواهینامه پایه دو راهنمایی و رانندگی، در حرفه رانندگی که مورد علاقه‌اش بود، مشغول فعالیت شد.

وقتی برای اولین‌بار عازم جبهه شد، فضای روحانی و باصفای جبهه‌ها و حال و هوای معنوی سنگر‌های مبارزه و میدان‌های رزم و پیکار، عبدالمجید را شیفته جبهه و جهاد کرد، به طوری که دیگر ماندن در روستا و پرداختن به امور دنیوی نمی‌توانست،

روح پرخروشش را آرام کند، برای او که جام جانش لبریز از ایمان و اخلاص و یقین بود، جبهه نه فقط میدان رزم و پیکار بود که کلاس درس عاشقی و دلدادگی بود.

او در جبهه شکوه ایثار و از خود‌گذشتگی را به تماشا نشسته بود و با مشاهده صحنه‌هایی واقعی که با چشم عیان می‌دید، حماسه‌‌‌آ‌‌‌فرینی و شهامت و مردانگی را با تمام وجودش احساس می‌کرد و از نزدیک نظاره‌گر عشقبازی و جانفشانی همرزمانش در میان خاک و خون جبهه‌های ایثار و شهامت بود. عبدالمجید دلبسته آن مناجات‌های خالصانه با معبود در دل خاک‌های گرم جنوب و آن راز و نیاز‌های عاشقانه و عابدانه و آن نجواهای شبانه با معشوق شده بود. عبدالمجید عاشق دعای کمیل پنج‌شنبه ‌شب‌های امیدواران به غفار‌الذنوب و ستار‌العیوب در جبهه‌ها بود، طوری که هر گاه پس از استراحت در پشت جبهه، دوباره عزم جبهه و جنگ می‌کرد در پاسخ به بی‌تابی‌ها و بی‌قراری‌های مادر، زمزمه دعای کمیل جبهه و شور و حالی که در هنگام خوانده‌شدن آن در سنگرها به او دست می‌داد را بهانه می‌کرد.

لحظه‌ی سبز وصال

چهارمین نوبت اعزامش بود، هر بار که به جبهه اعزام می‌‌شد، از دفعه‌‌ی قبل پرشور‌تر و مشتاق‌تر بود. به خاطر توانایی، تجربه و علاقه‌اش به رانندگی، راننده آمبولانس بود و با کمک نیروی امداد، مسئولیت جمع‌آوری شهدا و مجروحین در خط مقدم و انتقال آنها به پشت خط را به عهده داشت.

عملیات کربلای ۵ در حال انجام بود و رزمندگان اسلام در خاک شلمچه در حال نبرد با دشمن بعثی بودند. عبدالمجید که در این اعزام خود، مدت چهار ماه پیاپی در جبهه مانده و در تمام این روز‌ها که پیکر لاله‌های در خون‌تپیده‌ و پرستو‌های جراحت‌دیده از صحنه‌های رزم و حماسه این خاک پربلا را به پشت جبهه رسانیده بود، خودش هم آرزوی شهادت و رسیدن به لقای الهی را در سر پرورانیده بود؛ او که بی‌صبرانه در انتظار رسیدن به لحظه‌ی سبز وصال بود، هنگامی که خبر شهادت عبدالرضا همتی – یکی از دوستان هم‌ولایتی‌اش – را شنید، بغضش ترکید و بی‌اختیار اشک از چشمان دریایی‌اش سرازیر شد و از این‌که از قافله شهدا عقب مانده بود، ناراحت بود و همچنان در انتظار رسیدن به لحظه‌ی وصل بود.

غروب بیست‌‌و‌دومین روز از دی‌ماه ۱۳۶۵ فرا رسید و خداوند در این لحظات عرفانی، یک گل سرخ دیگر از بوستان شهامت، در خاک رشادت و جانبازی – شلمچه، این وادی شهادت – چید. این گل خوشبو کسی نبود جز عبدالمجید دهشیری؛ آنکه عطر تربت پاکش، برای ابد گلزار شهدای دهشیر را خوشبو و معطر ساخته است.

خوابی که تعبیر شد

از خواب بیدار شد، خوابی را که قبل از بیدارشدن دیده بود، چند بار در ذهنش مرور کرد: سید علی‌آقا – امام جماعت مسجد روستایشان – به نزدش آمده و عبایش را بر دوش او انداخته بود و در حالی‌که دو گلدسته را به او نشان داده بود، از او خواسته بود تا گلدسته‌ها را به گلزار شهدا ببرد.

با خود گفت: خدایا تعبیر این خواب چیست!؟

حقیقت این بود که خانواده دهشیری، چند روزی بود که از پسر و فرزندشان خبری نداشتند. چهار ‌ماه پیش، عبدالمجید عازم جبهه شده بود. در آخرین نامه‌ای که برای پسرشان نوشته بودند؛ از او خواستند که به روستا برگردد. موسم حج نزدیک و قرار بود پدر و مادر برای انجام مناسک حج عازم مکه شوند. آن‌ها منتظر بودند تا عبدالمجید که فرزند بزرگ خانواده بود، از جبهه بیاید تا در نبود آن‌‌ها و حضورشان در سفر مکه، مسئولیت اداره خانواده را بر دوش بگیرد. با دیدن این خواب دل‌نگران شد. دلش گواهی داد که پسرش به شهادت رسیده است.

چند روز از شهادت عبدالمجید می‌گذشت؛ خبر شهادت او به روستا رسیده بود و در هر کوی و برزن صحبت از شهادت پسر بزرگ خانواده حسین دهشیری بود. این در حالی بود که هنوز خانواده عبدالمجید، از این موضوع بی‌اطلاع بودند.

چند روز به همین منوال گذشت؛ زمزمه‌های مردم روستا و نجواهای آن‌ها با یکدیگر، خانواده دهشیری را دل‌نگران کرده بود. مادر خیلی بی‌تابی می‌کرد.

بالاخره یکی از بستگان تصمیم گرفت، نزد پدر خانواده رفته و موضوع را ابتدا با او در میان بگذارد. هنگام ملاقات با او، پس از سلام و احوالپرسی از وی، احوال عبدالمجید را جویا شد و وقتی مطلع شد که پدر عبدالمجید به تازگی از او خبری دریافت نکرده است، در حالی‌که سعی می‌کرد، به آرامی این خبر حزن‌انگیز را به او بدهد، گفت:

– پسر عمو، شنیده‌ام که عبدالمجید در جبهه مجروح شده است! باید برای ملاقاتش به شهرستان بروید!

پدر با یادآوری صحنه خوابی که چند شب پیش دیده بود و با مشاهده حالت آشفتگی و نگرانی در چهره پسر عمویش، به تعبیر خوابش پی برد و بی‌درنگ پاسخ داد:

– من چند شب پیش، خواب عجیبی دیده‌ام و به دلم برات شده که عبدالمجید به شهادت رسیده است. خواهش می‌کنم، اگر پسرم به شهادت رسیده است، به من بگویید! من آمادگی شنیدن این خبر را دارم!

دیدن آن خواب، پدر را برای شنیدن خبر شهادت فرزندش آماده کرده بود. با این‌که شنیدن خبر شهادت عبدالمجید در آن لحظه، برای پدر بسیار سخت و ناگوار بود، اما از این‌که پسرش برای رسیدن به لقای الهی برگزیده شده بود، خدا را شاکر و سپاسگزار بود. چرا که به خوبی می‌دانست که عبدالمجیدش از همان دوران نوجوانی تا لحظه‌ی شیرین شهادت، تشنه‌ی وصل بود و شور و شوق شهادت در سر می‌پروراند و سرانجام آن سرنوشتی نصیبش شد که فرزندش، خود می‌خواست.

فرستادن یک دیدگاه

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>