شهید عباس دهقان نیری
توسط مدیر سامانه در ۱۳ مرداد, ۱۳۹۱ در ۱۱:۳۲ قبل از ظهر | دسته‌بندی شده در | با ۰ دیدگاه

در اولین روز از اردیبهشت‌ماه ۱۳۴۹‌، در خانواده‌ای مذهبی‌‌، از اهالی نیر از توابع بخش پشتکوه شهرستان تفت و در محله‌ای که هم‌اکنون کوی شهدا نام گرفته است، دیده به جهان گشود. عباس ششمین فرزند و دومین پسر خانواده‌ی دهقان نیری بود. با فرارسیدن هفتمین بهار زندگی، به منظور کسب علم و فراگیری دانش راهی دبستان شد و تحصیلات ابتدایی را تا پایان سال پنجم ادامه داد. سپس وارد مدرسه‌‌ی راهنمایی فیض کاشانی شد و سال اول تحصیل در این دوره را در آنجا گذراند. پس از آن، به دلیل اینکه خانواده از لحاظ معیشت و گذران زندگی، در تنگنا قرار داشتند، به ناچار تحصیل را رها نموده و در حرفه‌ی کارگری ساختمان مشغول فعالیت شد. با این حال اوقات فراغت خویش را در راه خدمت به پدر و مادر صرف می‌نمود. او مرهمی بر جان خسته‌ی مادر در کارهای درون خانه و دستگیر پدر در امور سخت و طاقت‌فرسای کشاورزی و باغداری در بیرون خانه و محیط کار و تلاش بود.

شانزده‌ساله بود که به هدف دفاع از خاک وطن و پاسداری از ارزش‌های اسلام و انقلاب، قصد عزیمت به جبهه کرد؛ ولی در مرتبه‌ی اول، به دلیل نداشتن سن قانونی و جثّه‌‌‌ی کوچک و نحیف، با مخالفت مسئولان اعزام‌کننده مواجه شد. وی که شور و شوق زایدالوصفی برای پیوستن به سپاه اسلام داشت، سرانجام با دست‌کاری شناسنامه و تغییر تاریخ تولد خویش، از سوی مسئولان برای اعزام به جبهه مورد پذیرش قرار گرفت.

بدین ترتیب عباس قبل از حضور در جبهه‌ی شهادت، در پاییز سال ۱۳۶۵‌، آموزش‌های نظامی را در پادگان شهید بهشتی یزد فراگرفت و پس از اینکه قامت را به لباس رزمی و پرافتخار بسیجی مزیّن کرد، به عنوان رزمنده به مناطق جنوب کشور اعزام شد.

این بسیجی عاشق و مجاهد، سرانجام در دومین اعزام خود به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، در هجدهمین روز از ایام سبز و بهاری فروردین‌ماه ‌‌‌۱۳۶۶‌‌‌‌‌‌‌‌‌، در حالی‌که به عنوان امدادگر در تیپ مستقل ۱۸ الغدیر همزمان با عملیات کربلای ۸در خاک شلمچه حضور یافته بود؛ با نثار جان خود به پیشگاه معبود، خلعت سبز شهادت بر تن نمود و به دیدار جانان شتافت؛ این در حالی بود که هیچ‌کس از سرانجام وی مطلع نگردید.

تا اینکه پیکر این لاله‌ی عاشق شکفته در خون، پس از اینکه هشت‌سال در دشت شلمچه با خاک هم‌آغوش شده بود، در سال ۱۳۷۴‌، توسط گروه تفحص مورد شناسایی قرار گرفت و پلاک و استخوان متبرکی که از پیکرش باقی مانده بود، به وطن عودت داده شد و آن‌گاه که خانواده و مردم دیارش با

باقیمانده آن جسم آسمانی وداع نمودند، بر دستان امت شهیدپرور شهرستان تفت تشییع و در گلزار شهدای نیر در جوار دیگر لاله‌های معطر این روستا، به خاک سپرده شد.

 همراه با راهیان وادی بلا

ناراحت و اندوهگین در گوشه‌ای نشسته و به فکر فرو رفته‌‌ بود. تنها شانزده بهار زندگی‌اش را در میان منطقه ییلاقی و کوهپایه‌ای نیر تفت، به چشم عیان دیده بود، اما دلش برای جبهه و جنگ پر می‌کشید. پیش از این چند ‌بار برای اعزام به جبهه اقدام کرده بود؛ اما هر بار مسؤولان اعزام‌کننده، او را به خاطر جثه‌ی کوچک و کمی سنش نمی‌پذیرفتند. پدر عقیده داشت که عباس می‌بایست تا رسیدن به سن قانونی، درنگ نماید. عشق جبهه و جهاد با دشمنان دین و میهن، آرامش را از روح پرخروشش گرفته بود و شوق حضور در میان مجاهدان راه خدا، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد و آرامش نمی‌گذاشت. آتش اشتیاقی که در درونش شعله انداخته بود، در حال فوران بود. باید راه چاره‌ای پیدا می‌کرد. با اینکه قامت کوچک و کمی سن و سالش، در پس همت مردانه‌اش رنگ باخته بود، اما آنچه که مانع حضور او در میادین رزم و دفاع شده بود،  شناسنامه‌اش بود. ناگهان فکری به ذهنش خطورکرد. باید تاریخ درج‌شده در شناسنامه‌اش را با همت و اراده‌اش همراه می‌‌نمود و سن‌ و سالش را با شور و اشتیاقش، هم قد و اندازه می‌کرد. و او این‌چنین کرد. با دست‌کاری کپی شناسنامه و تغییر تاریخ تولد خویش، این‌بار امیدوار و مشتاق روانه‌ی بسیج شد. با این تدبیر، سرانجام نام عباس در لیست راهیان وادی بلا ثبت شد و او به آرزوی خود رسید.

 کانال، سکوی پرواز عباس

هجدهمین روز از فروردین‌ماه ۱۳۶۶‌بود. عملیات کربلای ۸ در خاک شلمچه در حال انجام بود. شیرمردان مبارز و جان برکف ایران‌زمین، نبرد خونینی را در مصاف با سپاهیان شب آغاز کرده بودند. در پی مقاومت و پایداری مجاهدان راه خدا، هر لحظه بر آتش خشم و کینه‌ی دشمن افزوده می‌شد و باران ترکش و گلوله بود که بی‌وقفه، بر سر رزمندگان اسلام فرو می‌ریخت. آن روز در کربلای شلمچه، بار دیگر عاشورا جان گرفته بود. پهنه‌ی دشت از سرخی خون لاله‌ها رنگین بود. عملیات توسط نیروهای دشمن مورد شناسایی قرار گرفته و آمار مجروحین و شهدا بالا گرفته بود. عباس، این نوجوان مجاهد، به عنوان یکی از نیروهای تیم امداد در این عملیات حضور یافته و مسئولیت جابه‌جایی پیکرهای شهدا را در آن محور جنگی به عهده گرفته بود.

پس از چند ساعت مبارزه و پایداری، سرانجام عرصه بر یاران خمینی تنگ شد. نیروها با سرعت زیاد اقدام به عقب‌نشینی کردند. در یکی از مسیرهای بازگشت، آن‌ها به کانالی برخوردند که شهدا و مجروحان بسیاری در آن‌جا بر بستر خاک افتاده بودند. وضعیت غریبی بود. در میان لاله‌های ارغوانی، ناگهان نگاه یکی از رزمندگان، عباس را شناخت که بر روی زمین افتاده بود. وقتی سراسیمه خود را به کنارش رسانید، پیکر او را بی‌جان دید. آری! عباس لاله‌ی نوشکفته‌ای بود که خدا از گلشن باغ شهادت چیده بود.

 یا زیارت یا شهادت

پدر و مادر گر چه خبر شهادت عباس را از همرزمانش دریافت کرده بودند، اما هیچ‌گاه با آن تن گلگون وداع نکرده بودند. شلمچه آن کالبد آسمانی را برای مدت چند سالی و به هدف عطرافشانی خاکش به امانت گرفته بود و خانواده همچنان در انتظار بازگشت نشانی از این پرستو، شکیبایی می‌نمودند تا اینکه سرانجام نسیمی روحبخش و دل‌انگیز از جانب شلمچه رسید و از هویدا شدن پیکر این لاله‌ی گم‌گشته در دل آن خاک خبر داد.

آری، این آلاله‌ی شکفته در دشت شلمچه، پس از اینکه هشت‌سال با ترنّم گلبرگ‌هایش خاک آن دشت را معطر ساخته بود، آن‌روز در زیر هوای بارانی و طوفان‌زده‌‌ی چشم‌ها، به میهمانی دل‌های منتظر آمده بود. دل‌هایی که پس از سال‌ها هجران و فراق، به زیارت یک پلاک و قطعه استخوان‌هایی مانده در یک لباس آمده بودند. همان لباسی که عباس وقت رفتن با شوق بر آن شعار زیبای «یا زیارت یا شهادت» را نوشته بود؛ عجیب آنکه جای آن شعار، هنوز هم بر لباسش مانده بود.

فرستادن یک دیدگاه

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>